Wednesday, January 29, 2014

زندگی‌


زندگی‌ شاید همان مرگی ‌ست که چشمان پدرم را به سکوتی ابدی محکوم کرد

زندگی‌ شاید همان کمایی ‌ست که در سفری یک ماهه مرا به ناکجا آباد برد

زندگی‌ شاید همان حسرتی ‌ست که من و ما با دیدن صندلی‌های دو نفره بر دل‌ می‌‌کشیم

زندگی‌ شاید همان آهی ‌ست که من هر صبح با آن قهوه ی تلخم را می‌‌نوشم

زندگی‌ شاید همان نمی‌‌دانم‌های تو باشد

زندگی‌ شاید همان شاید‌های من باشد



مارال شریف پور


Monday, January 27, 2014


تلنگری بر خانواده‌های شهدا،اسراء،جانبازان


در سال ۱۳۵۲ ه.خ بین حکومت پادشاهی ایران و دولت عراق جنگی بر سر مرزهای ایران و عراق و همچنین 


اروند رود در گرفت .که در این جنگ حکومت ایران توسط تیپ زرهی اهواز و تیپ هوایی بوشهر و تفنگداران

دریایی ارتش شاهنشاهی ارتش صدام را در هم کوبیدند و پس از آن جنگ قراردادی بین ایران و عراق در

سال ۱۳۵۳ ه.خ و به عبارتی در سال 1975 میلادی موسوم به قرارداد الجزایر منعقد شد. در سال ۱۳۵۷ ه.خ'

ا
نقلاب سوخته ی ایران به سرپرستی روح الله خمینی رخ داد و بدین صورت حکومت پادشاهی ایران به

جمهوری اسلامی ایران مبدل شد و خمینی بر این اندیشه بودند که انقلاب را در بین کشورهای همسایه از

جمله کشورهای عرب زبان می‌‌بایست گسترش داد و به بیان دیگر قصد داشتند توهمات خود را گسترش دهند

و به عبارتی میتوان دلایل جنگ ایران و عراق را در دو چیز خلاصه کرد: ۱:مرز مشترک ایران و عراق (جنگ 

جغرافیای و مرزی) ۲:اندیشه‌ها و توهمات و خود خواهی خمینی در صدور انقلاب
صدام حسین در یکی‌ از برنامه‌های تلویزیونی در مقابل دیدگان میلیون‌ها نفر قرارداد را پاره نمود، بدین صورت

خمینی با قصد صادر کردن جنگ، جنگی ۸ ساله را از تاریخ ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ ه.خ با عراق پدید آورد و شوربختانه

بسیاری از جوانان و ایرانیان به دلیل دل در گروه کشور داشتند و برای دفاع از ناموس و حیثیت خود و نگاه

داری مرز و بومشان به میدان‌های جنگ رفته و جان باختند.
بسیاری همچون شهید همّت ،شهید باکری و بسیاری از جانبازان همچون باغبان و اسراء همچون محمد علی‌ 

صالحی که با قصد دفاع از میهن و ناموس به میدان های جنگ رفتند اکنون توسط حکومت آخوندهی به معرض 
مصادره در آمده است و خانواده های آنها نیز ناراضی از عملکرد جمهوری اسلامی هستند و تنها دلخوش

هستند به سهمیه ی جانبازان و شهدا و اسرا در ارگان‌های مختلف دولتی حال سهمیه ی استخدامی،اشتغال

زائی و یا قبولی در کنکور سراسری. در یکی‌ از مصاحبه‌هایم مردی که خود در جنگ بود در خاطراتش چنین

می‌‌گوید: زمانی‌ که مهمّات و اسلحه کم بود و بایستی در مقابل یک حمله، جوانان بدون امکانات در مقابل

دشمن مقابله می‌‌کردند به ناگه فردی با پوشش سبز در حالیکه سوار بر اسب بود و پرچمی سبز که روی آن 

نوشته شده بود الله از مقابل دیدگان هم رزمان می‌‌گذشت و بدین صورت جوانان ما تحریک شده و به پاخاسته و

بر گمانش که امام زمان آخوندها را دیده است با هدف نابودی دشمن به راحتی‌ جان خود را از دست می‌‌داد. آیا

این خود یک بازی روانی‌ نبود که اینان با جوانان وطن می‌‌کردند؟ آیا این پوچی عملکرد اخوندییسم و خمینی را

نمی‌‌رساند؟ در بسیاری از سایت‌ها خوانده‌ام یا از بسیاری افراد شنیده‌ام که زمان جنگ جوان ایرانی را به رفتن

به بسیج ترغیب کرده و ثبت نام نموده صرفاً برای اعزام اینان به جبهه‌ به منظور بر طرف کردن نیاز جنسی‌

بسیاری از جنگجویان و سربازان.آیا این خود دلیلی‌ بر فساد اخوندییسم و حکومت جمهوری اسلامی نیست؟با

قدری تامل متوجه می‌‌شویم که پس از انقلاب سوخته ی ۵۷ پدیده ی همجنسگرایی ،همجنس بازی،بچه بازی

در ایران بسیار فراوان تر شده است . در حوز‌های علمیه که درس طلبگی آموزش می‌‌دهند و بسیاری از جوانان

را پس از یک دوره ی ۸ ساله ی شست و شوی مغزی به صورت درندگانی به نام آخوند تحویل جامعه می‌‌دهند

یک واحد درسی‌ هست که برای گذراندن این واحد درسی‌ می‌‌بایست جوجه آخوندها به مدت ۳ سال را تنها در

حوزه به سر برند و بدین ترتیب طلاب جوان برای بر طرف کردن نیاز جنسیشان به همجنس گرایی گرایش یافته

و علاقه مند به همجنس گرایی می‌‌شوند. اما در ایران دولت جمهوری اسلامی بسیاری از بچه‌های

همجنسگرا (هموسکشوال) را به اعدام یا حبس محکوم میکنند

. حال روی سخنم با خانواده‌های شهدا و جانبازان و اسراء ‌ست: خواهشمندم قدری آگاهی‌ خود را از این

جماعت کثیف بالا برید ،تا به کی‌ میخواهید خون جوانانتان را با وعده‌های دروغین اینان پایمال کنید؟ دلخوشید به

اینکه جوانان از دست رفته تان در بهشت دروغین آخوندها با هزاران حوری به سر میبرند و از آب زمزم

می‌‌نوشند؟ همراه با ملت باشید و بدانید در ایران آزاد ایرانی است که فرزندانتان میتواسنتند در آن شرافتمندانه

زندگی کنند.



محیا محقق



Sunday, January 26, 2014

غربت



من اینجا دلم تنگ است


من اینجا باتو می‌‌گویم دلم تنگ است



من اینجا باتوام اما دلم تنهاست





مارال شریف پور





Saturday, January 25, 2014

بیگانه


وه‌ چه با خود بیگانه ام!

این بیگانگی‌ مرا با خود به کجا خواهد برد؟


 در این باغ خزان خورده ی ویران جز سموم ستم ئاا مردمی‌ها هوایی نیست که بدان 
نفسی تازه کنم.


همچو مرغی که ر‌ه پروازش را قفس تنگ جدائی مسدود کرده به نیستی‌ محکومم.



مارال شریف پور



نگاه تو


نگاه تو برایم پر از شعر خواندنیست

نگاهت پر از غزل‌های نخوانده ی کودکی ست

دخترانه‌هایم را با تو زنده خواهم کرد

وصالت را نخواهم لیکن دیدارت برایم آرزوی دیرینه‌ ‌ست

نه صدایی نه آوایی برایم همین بس که سلامم را پاسخی گویی

بودنت برایم کافیست ،دل‌ به بودن تو زنده ‌ست

در دل‌ را بسته‌ام شاید روزی تو بر در دل‌ زنی‌.



مارال شریف پور





تو


صدایت همچون سیمفونی بتهون که آلمان را به اوج رساند مرا به فوج کشاند.


آهنگ صدایت چنان کاری با دلم کرد که موزارت اتریشی‌ نوایش را در رودخانه ی لورکا رها 
کرد.


خنکای روحت آتشفشان مانولوای دلم را به خاموشی کشاند.

بودنت،رنگ و بوی صدایت کلیسای کاتولیک را برایم به آتش کشاند آخوندهای مسیحی‌ 

می‌‌گویند مسیح به خاطر گناهان من و تو بر صلیب رفت اما نمی‌‌دانند من مصلوب عشق 
توأم، مسیح کیست؟



Friday, January 24, 2014

رنگ خدا زیر نقاب اینان بی‌ رنگ شد

10ژوئیه
رنگ خدا زیر نقاب اینان بی‌ رنگ شد
 نویسنده: مارال شریف پور
آنچنان گیج و مبهوتم که در میان شک‌های خودم غوطه ورم و غرق این نمیدانمها هستم.
اینان تا به کی‌ ابلیس را با نام خدا بر بیرق هفت آسمان می‌‌خوانند؟
ای بی‌ خدایان صدایم را بشنوید،من نمی‌‌گویم خدا بیگانه است،من نمی‌‌گویم خدا در خانه است.
این خدا نیست،ما خدا را نشناخته ایم،از پس پوست اندازیهایمان رنگ باخته ایم.
رنگ خدا زیر نقاب اینان بی‌ رنگ شد.
با حوریان بهشتی‌ می‌‌رقصند،خون اسماعیل را به ابراهیمش شستند،خدا رنجید ،آسمان پرده‌ای انداخت.
ای که با ابلیس هم پیمان شده ای، خدا را نشناخته‌ای ،بی‌ خدا حرف از کائنات مزن.
من نمی‌‌دانم این جامه ی مشکین تو از چه مشکین است؟من نمیدانم این سیاهی عمامه‌هایت مردمم را در سوگ که به تاسوعای چندین ساله محکوم کرده است؟
در دستانت خاک غفلت بر سر مردم افشانده ای،من که می‌‌دانم تو کیستی؟
من که می‌‌دانم تو از نسل همان بادیه نشینانی هستی‌ که دخترکان را تنها به جرم دختر بودنشان زنده به گور می‌‌کردند،تو از همان نسل زن کشی.
مرا به چه محکوم کرده ای؟به اینکه می‌‌دانم تو کیستی؟راستی‌ از خود پرسیده‌ای که کیستی؟
تو همان مردمک چشمی هستی‌ که من و بسیاری مثل من را از پس پرده‌های تاریک حقیقت در کشورم می‌‌یابی‌ و با همان دست ناا نجیبت مرا به نیستی‌ محکوم کرده ای.
مارال شریف پور،تیر ماه سال ۱۳۹۱ خورشیدی

Thursday, January 23, 2014

ای عشق



نام تو را آلوده به چیز‌های زمینی‌ نخواهم کرد

پس از تو دگر خویشتن را نمی‌‌یابم

پس از تو به قلیانم ،شراب سرخ پناه آورده ام

با خویشتن عهدی بسته بودم که تنها در مقابل چشمان جادویی تو همچون دختر رقاصه

 ی بتکده ی هند به رقص آیم

گویی روانم با روان از ‌یک ماده بود

مترسکی نیستم که برای کلاغ‌های دلت تکراری باشم

چشمهایت برایم سرچشمه ی تمام الهامات زمینی‌ بود

آری تو را گم کرده ام، سدیست میان من و تو

می‌ دانم ،میدانم تو را نخواهم دید

خبرت هست هرز گاهی‌ میان رویای شبانه تو را می‌‌بینم

آری به خوابم می‌‌آیی و من عاشقانه‌های دنیا را برای تو می‌‌خوانم

اما‌ای دل‌ دیوانه خواب زن چپ است

کنون دورم از تو،دورتر از آنچه که خود فرض کنی‌

صبحگاه که چشمانم را گشودم برای اولین بار از زن بودنم گریستم ،ضجه زدم چرا که

 خواب زن چپ است

به ضیافت دل‌ آمده بودی به میهمانی من

ای کاش میان آن‌ رویای شبانه زیستن را بدرود می‌‌گفتم

ای کاش در آن‌ دم، تنم برهنه و لخت میان دستان تو حیات را به مرگ ترجیح می‌‌داد

آرزوی من اینست ،آرزویم این است ،تنم برهنه میا‌‌ن دستان تو بودن را وداع گوید چرا که آن‌ 


دم برایم بقاست نه فنا..


مارال شریف پور




مسافر


آری زودتر بیا،زودتر بیا،بیا که گرداگرد مرا مردگانی زیبا فرا گرفته اند

همه ی بهار در سر انگشتان توست

زیباترین کلامت را بگو

شکنجه ی سکوتت‌ را برایم بشکن

مسافر چشم به راه من روزی خواهی رسید

بیا که پیروزی عشق را از آن‌ خود کنیم




مارال شریف پور