پیچیدگی
برخی روزها گویی دردی به جانم افتاده،مثل یک مار زخمی به خودم میپیچم،اینقدر میپیچم به خودم که دلم درون دلم گره میخورد و گویی مرا از دهلیز چپ به دار آویخته اند،نمیشه گذشت،نمیشه ندید،این نسخه ی عطار که میگه بگذر خودش درده نه درمون درد،
این سالها آنقدر مرد بوده ام که زنانگی هامو پاک یادم رفته،ای کاش بزرگ نمیشدم،بزرگ شدن میشه همون تنهاییه غمگین،
شبها به سقف اتاقم خیره میشم ذهنم رو مانند دو زن برهنه میبینم،دو زن برهنه ای که دو شخصیت متفاوت دارند یکیشون قانونمند و درود و سپاس و بدرود داره و میگه نه غرورتو نذار کنار و خودت بکه وتنها باش چون میارزه و زن برهنه ای دیگر که میگه سخت نگیر راست میگن دنیا دوروزه و زندگی رو سخت ببینی سخت تر میشه،زنی که راحته،زنی که میگه تو پاک و بیفکر و بی اندیشه خلق شدی پس بزن بر طبل بی عاری،زنی که میگه قانونها رو بنداز سطل آشغال و بی قانون ادامه بده اما خود مارال چی میگ و جه میکنه؟
در ذات قانونمندی و نظم رو دوست داره،از بی بند و باری دوره،از هولبازی دوره،اما بعضی روزها هم که انگشت شمارند تعداد این روزا،میزنه زیر همه چیز،قانونها رو میندازه سطل آشغال،کمدشو مرتب نمیکنه،میز آرایشیشو مرتب نمیکنه،زنگ میزنه به آقای ایکس میگه ببا دونفره بریم یک کافه لاته بزنیم و یک نخ سیگار و یا آلمانی حرف بزنیم یا انگلیسی و بعدم یک مشروبی گدر ضمن هرکس دانگ خودشو بده.
اما این روزا خیلی کمند چون مارال اتاقشو،مطالعه و ورزش رو در صدر قرار داده
خلاصه سالهاست که اینچنینم اما مابین این سالها گذری هم میزنم بر صفر بودن،بر نبودن،،بر بی خیالی،بر بی قانونی و خلاصه گذری میزنم بر تمام بی های دنیا

No comments:
Post a Comment