Friday, December 25, 2015

 حکایت تلخ

 حکایت ما آدمها حکایت عابر پیاده و پل  چوبی ست.....


 پل چوبی با هر وزش بادی به چپ و راست میره،صدای آه و ناله ی چوبهاش بعضی وقت ها گوش عابران رو نوازش میکنه.

توی یک رابطه ی دونفره هم همیشه یکی پل هست و دیگری عابر

اون چیزی که عابران رو به هم شبیه کرده هدف عابران است،عابر میخواد از روی پل بگذره و به مقصدش برسه حالا مقصدش هرجا که باشه،چپ، راست،مستقیم

عابر به پل چوبی نگاهی نمیکنه تنها منتظره ببینه که چوبی از اون جدا شه اونوقت انگ ناامنی به پل میزنه،عابر نمیدونه یکی مثل خودش با پاهای بیرحمش بخشی از وجود پل رو سوا کرده،اما بیاییم گوش کنیم به درد و دل یک پل،بلی پل چوبی که دوروبرش تماما گل و گیاه ،پایینش یک رودخونه ی آروم و انتهاش میرسه به جنگل سرسبز.

پل میگفت:روز اولی که تکه تکه وجودم را،چوبهای محکم و خوش تراشم را با طنابی به ضخامت و قوت روزگار به هم چسباندم گمان میکردم من پلی هستم که زمین را به آسمان میرسانم.
یادمه اولین عابر پیاده ای که پای بر سرم نهاد یک دل نه صد دل عاشقم کرد.چوبهای من بوی تازگی میداد و کفشهای عابر عیدی همان سالش بود ، نو و جدید.

وقتی اولین قدمش رو بر سرم نهاد اولین تکان زندگی را خوردم،لرزشی در تنم حاصل شد لرزشی که دگر بار تکرار نشد چون اولی بود
اما بعد از اون من فهمیدم پل هستم تنها یک پل، پلی که تنها میتونه کمکی باشه برای عبور











1 comment: