Monday, November 2, 2015



دامن شیطان را گرفته ام


فرق کفر و ایمانم را تو میفهمی؟


آری زندانی زندانبان خویشم

سراسر همه چرک و خون است این گیتی سرخ لب پر غمزه

جبر است آمدن من و ما 

جبر است ماندن من و ما

بی قانون ترین قانونگذار مرا به بی قانونی متهم ساخت!
من از زنانگی فهمیدم که مردانگیها مرده است



مرد قانون شهر من مغزی پر از فاحشگی داشت.

زن تن فروش خیابان میبوسم چشمان پردردت

تو تن فروختی و روح و جان

تو مقدس ترینی برای من.


م.ش














No comments:

Post a Comment