وطن
غافلان همسازند
وطنم دل به دریای تباهی زده است
طفلان زاده شدند بر نیزه ی تاریک
باید ،باید به انتهای نفرت رسند
داغ خاموش زخمی بر دلهاشان فریاد میزند
در وطنم به هزار زبان ولوله بود،اما سرودی نیست
امیرزاده یی تنها در آینه نجوای نامفهومی از وطن سر میدهد
اطلسیها تشنه اند،سالها بعد ناگاه خاطره ی دوردست خانه میسرایند
مه در مرز بیداری در جدالست،بادها اندیشه ی فریبی در سر دارند باور کن،
وطنم غبار آلوده در جهان است،باران به ریشخند ببار
خاک وطنم تشنه است اکنون باران بازیگوشانه ببار
در وطنم هر ویرانه نشانی از غیاب انسانیست
مارال شریف پور ۱۲.۴.۲۰۱۴

No comments:
Post a Comment