Saturday, May 24, 2014

وطن
وطن کجایی تو؟امید دیدنت کجاست؟

باور داشته‌ام که ابدیت در رستاخیز توست 

معجزه ی رهاییت تنها دست کار من و ماست

این تعفن اینان است نه بوی گند مرداب

پلشتی در وطنم نمی‌‌ماند

دگر ماتمی در سکوت نخواهم دید

چه سبزها رفتند،چه بنفش‌ها آمدند

دگر بار تا ابدیت سپیدی از آن توست

شیر و خورشید و تاج شهنشایت را غرق بوسه می‌‌کنم

می‌ ستایم،وطن بت من تویی

تفریق از آن تو نیست


مارال شریف پور


در سوگ نبودنت


هشیار غم خویشم،پاسبان غمین رنج خویشم

دلم در این غربت ناشاد  نومیدی ‌ست پر اشتیاق

شرمسار ترانه‌هایت می‌‌سرایم تورا که نیستی‌

آاه ه ه ه ه  چنان دوریم که نامه یی دگر نیست

کاهلانه گام بر می‌‌داریم،ولرم و ملول

تمام من حسرت‌های من از خویش است

پر از بیدادی ،دوستم نداشتی  ای بی‌ قاعده‌ترین حادثه ی یک شبانه ی دنیا

می‌ میرم،می‌ سرایم،می‌ وزم،
اینان همه از توست

نه گناهام بودی نه تاوان گناهم

کفریستی که مرا سر اشک‌هایم غرقه می‌‌سازی

من صبورم به ثانیه ی آمدنت


مارال شریف پور